سلطان هاشم ميرزا ( پسر شاه سليمان ثانى )
128
زبور آل داود ( فارسى )
امرا و سرداران هر يك راه ديار خود در پيش گرفته از شهر بيرون رفتند . اين واقعه در يازدهم شهر ربيع الثانى سنهء 1163 يكهزار و يكصد و شصت و سه هجرى روى نمود . « 1 » نظم ديدى آن قهقههء كبك خرامان حافظ * كه ز سر پنجهء شاهين قضا غافل بود القصه آن ظالمان بىايمان ، به وقت شب ، آن حضرت را مع متعلقان به ارگ مشهد مقدس بردند و در نهايت احتياط و انضباط ممنوع از دخول و خروج نمودند . از نوادر اتفاقات سانحهء قطع لسان بود كه به آن پادشاه ديندار روى نمود و آن چنان است كه بعد از جلوس دوباره ، به خاطر شاهرخ شاه رسيد كه من چشم و زبان هر دو ندارم و علم بر مناقص باطن خود نداشت . شاه سليمان اگر در بىچشمى با من همچشم است ليكن مزيّت فصاحت بر من دارد و ممكن است كه آنچه از براى من شد از براى او نيز شود . لهذا در باب قتل او با امراى مردود سخن در ميان آورد . چون امرا كه باعث اين عمل شده بودند فى الفور از كردهء خود نادم و پشيمان بودند ، به قتل آن حضرت راضى نشدند و تحاشى نمودند . شاهرخ ميرزا مطلب را ظاهر نمود كه هرگاه از براى من چنين اتفاق شد ، كسى كه ترجيح بر من داشته باشد ، به طريق اولى صورت احتمال دارد . در آن وقت حال شما چه خواهد شد ؟ امراى ياغى بنا بر قطع زبان آن حضرت گذاشته زبان آن حضرت را نيز مقطوع نمودند . ليكن بقدرة اللّه تعالى در گويايى و فصاحت آن حضرت هيچ منقصت به هم نرسيده . و چون اين خبر وحشت اثر ، در هرات به بهبود خان بيگلربيگى و امير خان توپچىباشى رسيد ، عرايض نزد احمد خان ابدالى در باب اطاعت نمودن و تسليم قلعهء هرات و توپخانه و تفويض ممالك خراسان فرستادند . به مجرد رسيدن عرايض مذكوره ، احمد خان از قندهار به سمت هرات كوچ كرده امراى مذكور استقبال نموده او را داخل شهر هرات نمودند و از آنجا ، در ركاب او متوجه ارض اقدس شدند . يوسفعلى خان
--> ( 1 ) . اين جا ، در حاشيه نسخه نوشته شده : « سلطنت شاه سليمان دو ماه و سه روز » و در زير اين مطلب به خطى ريزتر : « خطّ فرهاد ميرزا است » .